یکی از غزل های عاشقانه سال های دور تقدیم شده به همسرم (ف.ل) که در لابه لای شعرهای دیگرم مجال انتشار نیافت...
نشد تا در کنار تو به دنیا فخر بفروشم
پس از تو من برای زندگی دیگر نمی کوشم
نشد تا در کنارت بشکنم قفل سکوتم را
نشد تا از صدای گام هایت پر شود گوشم
امیدی نیست خوشبختی به من هرگز نمی آید
شبیه سیر و سرکه در خودم هرلحظه می جوشم
سراغ شانه و آیینه را دیگر نمی گیرم
پس از تو، هیچ روزی من، لباس نو، نمی پوشم
چرا از تارهای بی شمار خانه بگریزم
که مثل عنکبوتی پیر دائم خانه بر دوشم
تماسی ناموفق در مکانی دور خواهم ماند
سراغی از کسی هرگز نمی گیرم که خاموشم
چرا دلخوش شوم با روزهای مانده تقویم؟
که بعد از تو، شده دنیا و لذت ها، فراموشم
شبانه های بی تو...