مرا یک حس مبهم لحظه لحظه می کشد سویت
به دنیایی نمی بخشم، عزیزم تاری از مویت
از این خواب و خیال خوش، چگونه زنده برخیزم
که بودم در حریرِ خواب خود بازو به بازویت
از این که بی نهایت دوستت دارم چه میدانی؟
چه میدانی چه حالی می شوم با دیدن رویت
از این که تا می آیم، بشکنم قفل سکوتم را
خودت را می کنی مشغول بازی، با النگویت
از این که تا می آیم سردی از حرف تو می ریزد
از اینکه عشق من وزنی ندارد در ترازویت
نه دیگر، زل زدن در لذت چشم تو ممکن نیست
پلنگ سرکشی خوابیده در چشمان ترسویت
بدون با تو بودن، مرگ، از این زندگی بهتر
طنابم را بباف از بافه های رنگی مویت
...
خیالی بود این که، جای دیوار اتاق خود
سر پردرد من را می گذاری روی زانویت
برچسب:
نویسنده: رها کوهی