
پارک خالی، چشم عاشق بازهم، تر شد دسته گل در دست هایش زرد و پرپر شد xa0 او که سرشار از نشاط و شادمانی بود رنگ از رویش پرید و جور دیگر شد xa0 خسته بود ازبس که می چرخید دورخود خسته xa0از اینکه شبی بی روی او سر شد xa0 نیمکت ها در سر او راه می رفتند حال او چون روزهای پیش بدتر شد xa0 چهره اش در دود یک سیگار گم می شد خاطرش از دست آدم ها مکدر شد xa0 گریه های بی صدایش را فرو می خورد گوش جانش ازصدای مبهمی کر شد xa0 با خودش درگیر بود و زیر لب می گفت: عشق هم خواب و خیالی بود و آخر شد xa0 ...
ادامه مطلب