
من خداوند غزل های جنون آمیزمهیچ وقت از تو و عشق تو نمی پرهیزمشبِ فانوس خیالات خودم را تنهابه در خانه ی پر مهر تو می آویزممثل یک کوه غرورم که به پا خاسته امولی افسوس که در باور تو ناچیزمچون بخاری که به پا خواسته از دریاهاهر شب از قهوه ی چشمان تو بر می خیزمتو نباشی به خدا سخت ز هم می پاشمتو نباشی به خدا سخت به هم می ریزمچون درختی که خزان در تن او افتادههر شب از خش خش پاییز خدا لبریزمدور از لذت چشمان تو تا، کی بایدبا دل عاشق بیچاره ی خود بستیزم بخوانید...
ادامه مطلب